poster-landscape-borj

داستان های پخش

آقای ماندگار روی میز خم شده بود. سنگینی سرش را روی دست راست ستون شده اش انداخته و مشتش زیرچانه بود. فکر و اندیشه ای نداشت. هرچه که بود در گذشته و حال و آینده غوطه می خورد و ذهنش پی دست آویزی تا به آن چنگ بیاندازد و از تشویش چند روزه اش خلاص شود. به قدر چند نفس عمیق چشمانش را بست وسعی کرد تمام صداهای پشت سرش را بشنود.

صدایی اگر بود!

پنجره ی طبقه ی دوم شرکت باز بود. اما در آن تابستان گرم که آفتاب پرجلاش همه را به زیر سایبانی فراری می داد مگر می شد چیزی شنید. حرفی و یا حتی سلامی!

از روی صندلی بلند شد آرام طول اتاق را چند بار پیمود و رو به دیوار ایستاد. دیوار پر از لوح های تقدیر و تندیسهایی بود که روی میزی از چوب بلوط می درخشیدند. عینکش را که روی پیشانی گیر داده بود پایین آورد و نگاهی به لوح های تقدیر انداخت.

_ کاری که شما می خواهید انجام بدید خیلی بزرگه! اصلاً خودتان می دانید یعنی چه؟ بعید می دانم از عهده اش بر بیایید.

- آقای عمرانی به من اجازه بدید شانسم را امتحان کنم. چند سالی روی این موضوع فکر کردم

- آقای ماندگار شما خیلی جوانید! هنوز کلی تجربه باید کسب کنید. من واقعاً دوست ندارم همین ابتدای راه زمین بخورید!

- فقط یک شانس به من بدید

این ها جملاتی بود که هفت سال پیش، پیش از آن که کارش را شروع کند با مهندس عمرانی رد و بدل کرد.باید اجازه ی برگزاری سمیناری به آن بزرگی را از عمرانی می گرفت. چشمهای ماندگار در خنده گم می شد. خاطره ی هفت سال پیش لبهایش را به خنده گشود خواست برگردد و بنشیند که تصمیمش برگشت. قدمی پیش گذاشت و به لوح تقدیر دیگری خیره ماند.

- ای آقا! فکر کردی توی این اوضاع درهم و برهم دوبار کنفرانس برگزار کردی مثلاً سالن بزرگ گرفتی و چند تا هم وکیل و وزیر ردیف جلو نشستن دیگر همه چیز تمام؟! شانس آوردی آقا!! شانس. اما تو دیگر هیچ شانسی برای ادامه نداری. خودت هم خوب می دانی. چَپَت پر نباشد، پشتت گرم کسی نباشد ادامه دادن محاله!

صدای مهندس فراهانی آن قدر بالا رفته بود که منشی دفترش، بیرون اتاق به حالت نیم خیز ایستاده بود و فکر می کرد هر آن ممکن است اتفاق بدتری بیافتد. پژواک صدای فراهانی که فرو نشست، سکوت سنگینی اتاق جلسه را فراگرفت. میز بلندی حجم بیشتر اتاق را گرفته و بیست صندلی دور آن چیده شده بود. تنها شش نفر بودند. آن هم دور از یکدیگر تنها فراهانی و عزتی کنار هم بودند و حالا عزتی جمله هایی را تند و تند در گوش فراهانی زمزمه می کرد.

هر که از در تو می آمد گمان می کرد با هم گلاویز شده اند. میز پر بود از کاغذهای خط خطی شده و میوه هایی گاز زده که روی بشقاب ها رها شده بود. لیوان آبی هم چپه شده بود و قسمتی از شیشه ی میز و کاغذها را نمدار کرده بود. ماندگار انتهای میز، تنها در صندوقچه ی ذهنش به دنبال کلمات وعباراتی می گشت تا بتواند قائله را به بهترین شکل فیصله دهد. مهندس نعیمی که از ابتدای جلسه کمتر از همه حرف زده بود و تنها انگشتر عقیقش را دور انگشتش می چرخاند درآمد که:

- آقایان صلوات بفرستید. الان سه ساعته که داریم با هم جر و بحث می کنیم ولی به هیچ نتیجه ای نرسیدیم ماندگار نگاهی به چهره های درهم هیأت مدیره انداخت و گفت:

- اگر سه سال هم طول بکشد من پایم را روی اصولم نمی گذارم

- کدام اصول آقا؟

فراهانی در حالی که داشت گره کراواتش را شل می کرد جرعه ای آب نوشید و ادامه داد:

- ماندگار عزیز. من و آقای عزتی که حرف نامربوطی نمی زنیم. نمی دانم چرا این قدر مسئله را پیچیده می کنی؟

چرا نباید شرکت های هیأت مدیره امتیاز بیشتری از سایر شرکتها داشته باشد؟ حق ماست! همه ی مردم از جایگاهی که دارند، حالا هرچه که می خواهد باشد نهایت استفاده را می کنند چرا ما این کار را نکنیم ... .

عزتی هم میان حرفش پرید و با چهره ای حق به جانب گفت:

- این قدر یک دنده نباش ماندگار جان. به حرف بزرگترها احترام بذار. مطمئن باش ضرر نمی کنی

حاج آقا شربیانی که چند دقیقه ای می شد از جایش بلند شده بود و سرگرم نگاه کردن کتابهای کتابخانه بود سلانه سلانه به طرف ماندگار رفت. خم شد و در گوشش گفت:

- قال قضیه را بکن پسرم. زودباش نمازم قضا شد!

- شما دیگه چرا این حرف را می زنید؟

ماندگار گفت و از جایش کنده شد. کف دستهایش را روی میزگذاشت و با نگاهی شرزه به صورت افراد خیره ماند.

- اگر حقی باشد مال همه ست. اگر امتیازی باشد باید بین همه ی شرکت ها تقسیم شود. من با دست خالی شروع کردم. اجازه هم نمی دهم اعتبارم لکه دار شود. اعتبار من دست شما نیست. مسیرم را همین طور که تا حالا آمده ام، ادامه خواهم. مطمئن باشید.

دیگر کسی قصد میانجیگری نداشت. انگاری همه پی برده بودند ماندگار حرفش دو تا نمی شود. فراهانی سیگاری گوشه لبش گذاشت. آن را گیراند و گفت:

- تو این کار را نکن تا من هم هیأت مدیره را راضی کنم خودمان همایش دیگری را برگزار کنیم.

ماندگار سرش را به نشانه ی تأسف تکانی داد. لبخند تمسخر آمیزی زد و با گامهایی شمرده و سنگین از اتاق بیرون رفت.

بیرون اتاق، خانم منشی سرش پایین و در حال پاک کردن لاک گلبهی انگشتانش بود که سایه ی ماندگار همچون کسی که مار گزیده باشدش او را از جایش پراند. با کلماتی بریده بریده که از چاه جانش بالا می آمد گفت:

تش ... تشریف .. می ... می برید؟

ماندگار بی آن که حرفی بزند و یا حتی خداحافظی کند به طرف در رفت که صدای پشت سرش مدام بلند و بلندتر می شد

- بد کری پسر ... بد کردی

به خودش آمد. نمی دانست چند وقت است خیره ی دیوار است. صدایی از بیرون او را از دنیای فکر و خیال بیرون کشیده بود. به طرف پنجره رفت و به بیرون نگاهی انداخت. آکاردئون نوازی سایه ی دیوار را گرفته بود و آرام آرام جلو می آمد. صدای خوشی نداشت اما ترنم شعری که می خواند او را کند و به شبی با شکوه هل داد

- ایرانی به سر کن خواب مستی

بر هم زن بساط خودپرستی

که چشم جهانی سوی تو باشد

چه از پا نشستی؟ .....

ارکستر کارش را پایان داد. تمام چراغهای سالن با فریاد و تشویق های حضار روشن شد. مجری که پشت تریبون رفت در ابتدا از جناب وزیر به خاطر حضورش تشکر کرد. آن هم حضور در جشن تجلیل از شرکت های برتر. اولین تقدیر از شرکت آقای ماندگار بود. به خاطر شش سال برگزاری همایش سراسری و تخصصی توزیع و پخش

صدای تلفن بلند شد. بار پنجم بود که زنگ می خورد و یا شاید ششم. دستی بر روی تندیس اهدایی از وزیر کشید و بی هیچ شتابی پشت میز ایستاد. اقبالی منشی شرکت بود. با سن و سال کمی که داشت اما عینک ته استکانیش همیشه به دیده ها دهن کجی می کرد. آن قدر تند کلمات را ادا می کرد که ماندگار چند هفته ای طول کشید تا توانست تمام جمله هایی که از دهانش بیرون می آید را بفهمد. حالا هم تند وتند داشت خبر شرکت رقیب را می داد. شرکتی که به قول آقای فراهانی هم چپش پر بود و هم دیواری داشت به بلندای چاه های نفت که به آن تکیه کند.

- آقای مهندس جناب اشراقی تماس گرفتند. تشکل ماه آینده کنفرانسش را برگزار می کند. آقای اشراقی گفتند ...

- خیلی خُب. ممنون

خودش را روی صندلی انداخت و تا آن جا که می توانست کمرش را عقب داد. چشمانش را بست. به دنبال ذره بینی ماورایی بود تا شاید تمام پرتوهای امیدی که در دلش وجود داشت را روی یک نقطه سیاه متمرکز کند و بسوزاندش. واگویه های شخصی آن روزهای ماندگار انتهایی نداشت.

- نترس پسر! نگرانی هایت دلیلی ندارد! شش سال گذشت آن هم هر سال با یک عالمه تجربه و شبی به یاد ماندنی. امسال هم بهتر از پارسال. خودت خوب می دانی زحمت هایت را کشیده ای.

نباید غمی داشته باشی، وظیفه ات را انجام دادی ... هی ... کاش پدر زنده بود. کاش بود تا دلی سبک می کردم. اما نه! پدر هیچوقت خوشش نمی آمد پسرش سرخم کند. می دانم دوست ندارد هفتی به ابروهایم ببیند. باید خندید. باید خوش بود. رعایت کردم . هر آن چیزی را که می بایست رعایت کردم. جان کندم و حالا مردم مرا می شناسند. بگذار بقیه هرچه می خواهند بگویند. زمان بهترین قاضی است.

تلفن را برداشت:

- خانم اقبالی به مش یاور بگو برایم چای بیاورد.

هنوز دستش روی گوشی تلفن بود که دوباره شماره گرفت

- خانم اقبالی بگویید چائیم را شیرین می خورم، شیرین!